دل و عقل:
افلاطون ميگه:
اگه با دلت كسي يا چيزي رو دوست داري
زياد جدي نگيرش...چون ارزشي نداره
كار دل دوست داشتنه...مثه كار چشم كه ديدنه
اما اگه يه روز با عقلت كسي رو دوست داشتي
بدون داري چيزي رو تجربه ميكني كه اسمش عشقه.
ما هميشه
صداهاي بلند را ميشنويم
پر رنگها را ميبينيم
سختها را ميخواهيم
غافل از اينكه
خوبها آسان مي آيند
بي رنگ مي مانند
و بي صدا ميروند!!!
مداد سفيد:
همه مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد
هيچ كس كاري به او نميداد
همه ميگفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري
اما يكشب كه مداد رنگي ها توي سياهي كاغذ گم شده بودند
مداد سفيد تا صبح كار كرد
ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك و كوچك و كوچك تر شد
صبح توي جعبه مداد رنگي...جاي خالي او با هيچ رنگي پر نشد!!!
و در آخرم چند تا جمله يادگاري برا تويي كه به وبلاگم مياي....آخه ما ايرونيا خيلي مهمون نوازيم.
اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیابترین چیزها بود
مرده ها نميدانند كه مرده اند...به همان اندازه كه زنده ها از زندگي بي خبرند.
آسانسور منتهي به موفقيت خراب است اما پله ها هميشه هستند.
ناراحت بودن براي آنچه نداريم...نابود كردن چيزهاييست كه داريم.
اگر پشت به آفتاب كنيم جز سايه خويش چيزي نميبينيم.
هميشه به فكر پرواز باش...اما بلند پرواز نباش.
ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است.
و كلام آخر:
در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشق ها مي ميرند
رنگ ها رنگ دگر مي گيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي ماند.

شبانه روزتون قشنگ
(در انتظار مولای عدالت...چرا که عشق با عدالت زیباست)

