تبليغاتX
پاییز بهاریست که عاشق شده است

پاییز بهاریست که عاشق شده است

 

دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند.

 دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش هایت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت.
***
ما فرهادیم و دیگران به ما می خندد. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا ، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم ؛ از ملکوت تا مغاک. عشق ، شیر و عشق ، شکر و عشق ، قند و عشق، عسل و شیر و شکر ،قند و عسل عشق ، نه در دست شیرین که در دستان خسرو است.
خسرو ما اما خداوند است.
ما به عشق این خسرو است که در بیستون دنیا مانده ایم.
ما به عشق این خسرو است که تیشه به ریشه هر چه سنگ و صخره می زنیم.
ما به عشق این خسرو ...
و گرنه شیرین بهانه است.
***
ما می رقصیم و بیستون می رقصد.
ما می خندیم و بیستون می خندد. بگذار دیگران هم به ما بخندند آنها که نمی دانند خسرو ما چقدر شیرین است !
 
                                                                                                                                           عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط فاطمه 

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*


gheysar01.jpg

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

عرفان نظرآهاري

                                                                     خداحافظ همین حالا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط فاطمه  |